دٌچـــــــــــــآر

آسانتر نگاهم کن...دلم تا عشق بیشتر نمیداند!

-عقاید یه دلقک رو خوندم/

-سال نو پیش پیش مبارک!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می‌دانی؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند

هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.

نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه...
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد...

-یکی از زندگیت میره واسه همیشه...یکی وارد لحظه هات میشه...این یه قانونه! یکی بود و اون یکی نبود...افسوس

-شعر از عباس معروفی عزیز

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در نگاه تو می شود اوج گرفت یا با سر به زمین خورد مثل امروز ...تمام مفاصل دلم شکست...چرا پلک برهم میزنی اخر!!!

_یکی همین اطراف سخت نیازمند دعاست...خدایا نفسهاشو برگردون بهش...اونو به ما!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام! 
حال همه‌ی ما خوب است 
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، 
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند 
با این همه عمری اگر باقی بود 
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم 
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و 
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 


تا یادم نرفته است بنویسم 
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است 
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 
ببین انعکاس تبسم رویا 
شبیه شمایل شقایق نیست! 
راستی خبرت بدهم 
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام 
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند! 
بی‌پرده بگویمت 
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت 
دارد همین لحظه 
یک فوج کبوتر سپید 
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد 
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد 
یادت می‌آید رفته بودی 
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ 
نه ری‌را جان 
نامه‌ام باید کوتاه باشد 
ساده باشد 
بی حرفی از ابهام و آینه، 
از نو برایت می‌نویسم 
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دلخسته ام از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور که» ↓

دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها گوشه ی قصر خودش دق کرد

غولی که آخر توی فصلی سرد خواهد مرد

یا از تو یا از شدّت سردرد خواهد مرد

«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!

 پ ن:شعر از مهدی موسوی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

حرفهایم را تعبیر می کنی

سکوتم را تفسیر
دیروزم را فراموش
فردایم را پیشگوئی
......
...به نبودنم مشکوکی
در بودنم مردد
از هیچ گلایه می سازی
...از همه چیز بهانه
من
کجای این نمایشم ؟

 
پ ن:دیگه ظرفیتم تکمیله...گنجایش کار بیشتر از اینو ندارم...خیلی خستم.
خیلیییی!کاش زمستونا به جای امتحان و تحویل پروژه خواب زمستونی داشتیم...
عین یه خرس میخوابیدیم تخته تخت!

خمیازهاوه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چه‌قدر شراب ریخته‌ای به چشم‌هات مگر

که هر روز می‌گیرندَم

به جُرمِ مستی؟!

پ ن:میترا الهه ی خورشیدامروز به دنیا اومد...تولدش مبارک!لبخند

پ ن:کم کم امتحانا نزدیک میشه...ماهم به ترم2نیشخند خیال باطل

پ ن:شعر از رضا کاظمی... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

به سحر چشمانت مینازی!!!

نمیدانی تمام این چشمها آینه ایست از من...

از این پس حتی اشکهایت

همرنگ منند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

فریاد خواهم زد از خسته گاه عمق وجودم،

بر آنانکه ادعای صبوری میکنند...

کوه اگر باشی خاکستر میشوی

وقتی

چشمهایش را میبندد....

"لادن رجبی"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |