دٌچـــــــــــــآر
آسانتر نگاهم کن...دلم تا عشق بیشتر نمیداند!
-عقاید یه دلقک رو خوندم/
-سال نو پیش پیش مبارک!
میدانی؟
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد؟
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بیایم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه...
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد...
-یکی از زندگیت میره واسه همیشه...یکی وارد لحظه هات میشه...این یه قانونه! یکی بود و اون یکی نبود...
-شعر از عباس معروفی عزیز
در نگاه تو می شود اوج گرفت یا با سر به زمین خورد مثل امروز ...تمام مفاصل دلم شکست...چرا پلک برهم میزنی اخر!!!
_یکی همین اطراف سخت نیازمند دعاست...خدایا نفسهاشو برگردون بهش...اونو به ما!
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
دلخسته ام از اینهمه دیوار ِ بی در که...
«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور که» ↓
دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد
این غول تنها گوشه ی قصر خودش دق کرد
غولی که آخر توی فصلی سرد خواهد مرد
یا از تو یا از شدّت سردرد خواهد مرد
«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:
که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!
پ ن:شعر از مهدی موسوی
حرفهایم را تعبیر می کنی
سکوتم را تفسیر
دیروزم را فراموش
فردایم را پیشگوئی
......
...به نبودنم مشکوکی
در بودنم مردد
از هیچ گلایه می سازی
...از همه چیز بهانه
من
کجای این نمایشم ؟

پ ن:دیگه ظرفیتم تکمیله...گنجایش کار بیشتر از اینو ندارم...خیلی خستم.
خیلیییی!کاش زمستونا به جای امتحان و تحویل پروژه خواب زمستونی داشتیم...
عین یه خرس میخوابیدیم تخته تخت!


چهقدر شراب ریختهای به چشمهات مگر
که هر روز میگیرندَم
به جُرمِ مستی؟!
پ ن:میترا الهه ی خورشیدامروز به دنیا اومد...تولدش مبارک!
پ ن:کم کم امتحانا نزدیک میشه...ماهم به ترم2

پ ن:شعر از رضا کاظمی...
به سحر چشمانت مینازی!!!
نمیدانی تمام این چشمها آینه ایست از من...
از این پس حتی اشکهایت
همرنگ منند.
فریاد خواهم زد از خسته گاه عمق وجودم،
بر آنانکه ادعای صبوری میکنند...
کوه اگر باشی خاکستر میشوی
وقتی
چشمهایش را میبندد....
"لادن رجبی"
